خرید بک لینک
شب میلاد پیامبر بود و بهناز بعد از میهمان دیروز حالا منتظر ورود جناب دکتر بود ،پدر نارضايتي اش واضح بود نشسته بود جلوی تلویزیون و بی توجه به تکرار مادر مبنی بر تعويض لباسش با همان لباس از جایش جم نخورده بود ،جناب دکتر و خاله اش حدودا اذان مغرب بود که پیدایشان شد پدر با اکراه پیراهنش را روی پیژامه انداخت حتی غر زدن های مادر هم نتوانست مجبورش کند به پوشیدن لباس باب میل مادر،دست فاطمه خانم با شیرینی

برچسب: یاغی,شمشیر, نویسنده: یاسین باقریان تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 4:13

صفحه بندی